<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گزارش اقليت .: دست نوشته هاي يك دوست :.</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Jul 2008 12:04:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اينترنت پر سرعت در ايران</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>
حيفم اومد اين يكي را هم نذارم:(ادامه مطلب را هم حتماً بخوانيد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک شرکت ارائه دهنده اینترنت (ISP) در مالزی 
                                اعلام کرد که به کاربران خود پهنای باند با خطوط 
                                پر سرعت 224 مگابیت برثانیه را با قیمت تنها 58/1 
                                دلار در ماه ( حدود 1500 تومان ) عرضه می کند.این 
                                ISP برای اجرای پروژه این فناوری که BPL نام دارد 
                                14 میلیون دلار هزینه کرده و قرار است 400 هزار 
                                مسجد و 60 میلیون کاربر را در سراسر مالزی به خطوط 
                                پر سرعت این پهنای باند مجهز کند. با اجرای این 
                                پروژه مالزی اولین کشوری خواهد شد که به بیشترین 
                                تعداد کاربر این خدمات را عرضه می کند. در حقیقت 
                                در حال حاضر گوگل در تکزاس به حدود دو میلیون 
                                کاربر پهنای باند با این سرعت را ارائه می کند و 
                                در سال 2007 نیز پروژه Corinex BPL محصول IBM در 
                                آمریکا اینترنت با سرعت 224 مگابیت بر ثانیه را در 
                                اختیار حدود 15 میلیون کاربر گذاشت . &lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 12:04:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگو با خدا INTERVIEW WITH GOD</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>
  اين مطلب و مطلب قبلي از مجله الكترونيكي روزانه عيناً نقل شده اند.(كپي رايت هنوز زنده است!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;I dreamed , I had 
                                an interview with god&lt;br /&gt;خواب ديدم .در خواب با 
                                خدا گفتگويي داشتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God asked &lt;br /&gt;خدا گفت 
                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;So you would like to interview me &lt;br /&gt;پس 
                                مي خواهي با من گفتگو کني؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I said ,If you 
                                have the time&lt;br /&gt;گفتم اگر وقت داشته 
                                باشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God smiled &lt;br /&gt;خدا لبخند 
                                زد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;My time is eternity &lt;br /&gt;وقت من ابدي 
                                است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What questions do you have in mind 
                                for me&lt;br /&gt;چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از 
                                من بپرسي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What surprises you most about 
                                human kind &lt;br /&gt;چه چيز بيش از همه شما را در مورد 
                                انسان متعجب مي کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;(ادامه مطلب را هم حتماً بخوانيد)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 12:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما در چه سطحي هستيد؟</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;font color=&quot;#000080&quot;&gt;&lt;b&gt;مطالبي که مي خونيد مکالمات 
                                تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره 
                                مايکروسافت در انگلستان هست.&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;مرکز مشاوره : چه نوع 
                                کامپيوتري داريد؟ &lt;br /&gt;مشتري : يک کامپيوتر سفيد... 
                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي 
                                تونم ديسکتم رو دربيارم &lt;br /&gt;مرکز : سعي کردين دکمه 
                                رو فشار بدين؟ &lt;br /&gt;مشتري : آره، ولي اون واقعاً 
                                گير کرده &lt;br /&gt;مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت 
                                آماده مي کنم... &lt;br /&gt;مشتري : نه ... صبر کن ... من 
                                هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. 
                                ببخشيد ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;مرکز : روي آيکن My 
                                Computer در سمت چپ صفحه کليک کن. &lt;br /&gt;مشتري : سمت 
                                چپ شما يا سمت چپ من؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;مرکز : روز 
                                خوش، چه کمکي از من برمياد؟ &lt;br /&gt;مشتري : سلام ... 
                                من نمي تونم پرينت کنم. &lt;br /&gt;مرکز : ميشه لطفاً روي 
                                Start کليک کنيد و ... &lt;br /&gt;مشتري : گوش کن رفيق؛ 
                                براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، 
                                لعنتي! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5&lt;br /&gt;مشتري : سلام، عصرتون بخير، 
                                من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي 
                                مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من 
                                حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، 
                                اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه... 
                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6&lt;br /&gt;مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ 
                                قرمز مشکل دارم... &lt;br /&gt;مرکز : آيا شما پرينتر رنگي 
                                داريد؟ &lt;br /&gt;مشتري : نه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7&lt;br /&gt;مرکز : الآن 
                                روي مانيتورتون چيه خانوم؟ &lt;br /&gt;مشتري : يه خرس 
                                Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده. 
                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8&lt;br /&gt;مرکز : و الآن F8 رو بزنين. 
                                &lt;br /&gt;مشتري : کار نمي کنه. &lt;br /&gt;مرکز : دقيقاً چه 
                                کار کردين؟ &lt;br /&gt;مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار 
                                دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي 
                                افته... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9&lt;br /&gt;مشتري : کيبورد من ديگه کار 
                                نمي کنه. &lt;br /&gt;مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون 
                                وصله؟ &lt;br /&gt;مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر 
                                برم. &lt;br /&gt;مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به 
                                عقب بريد. &lt;br /&gt;مشتري : باشه. &lt;br /&gt;مرکز : کيبورد با 
                                شما اومد؟ &lt;br /&gt;مشتري : بله &lt;br /&gt;مرکز : اين يعني 
                                کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟ 
                                &lt;br /&gt;مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون 
                                يکي کار مي کنه! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10&lt;br /&gt;مرکز : رمز عبور 
                                شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل 
                                Victor، و عدد 7 هست. &lt;br /&gt;مشتري : اون 7 هم با 
                                حروف بزرگه؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11&lt;br /&gt;يک مشتري نمي تونه به 
                                اينترنت وصل بشه... &lt;br /&gt;مرکز : شما مطمئنيد رمز 
                                درست رو به کار برديد؟ &lt;br /&gt;مشتري : بله مطمئنم. من 
                                ديدم همکارم اين کار رو کرد. &lt;br /&gt;مرکز : ميشه به 
                                من بگيد رمز عبور چي بود؟ &lt;br /&gt;مشتري : پنج تا 
                                ستاره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12&lt;br /&gt;مرکز : چه برنامه آنتي 
                                ويروسي استفاده مي کنيد؟ &lt;br /&gt;مشتري : Netscape 
                                &lt;br /&gt;مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست. &lt;br /&gt;مشتري 
                                : اوه، ببخشيد... Internet Explorer 
                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;13&lt;br /&gt;مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي 
                                از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، 
                                ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه! 
                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;14&lt;br /&gt;مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، 
                                مي تونم کمکتون کنم؟ &lt;br /&gt;مشتري : عصرتون بخير! من 
                                بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد 
                                چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟ 
                                &lt;br /&gt;مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟ 
                                &lt;br /&gt;مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه 
                                Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد 
                                کي بالاخره کمکم مي کنيد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;15&lt;br /&gt;مرکز : چه 
                                کمکي از من برمياد؟ &lt;br /&gt;مشتري : من دارم اولين 
                                ايميلم رو مي نويسم. &lt;br /&gt;مرکز : خوب، و چه مشکلي 
                                وجود داره؟ &lt;br /&gt;مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، 
                                اما چطوري دورش دايره بذارم؟&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 11:50:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مزرعه حيوانات</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>باز هم مثل هميشه با كلي تأخير شروع به نوشتن كردم. هيچ وقت فكر نمي كردم كه امسال اين همه وقت كم بيارم، ولي چه كنم كه يك روز فقط 24 ساعته!&lt;br /&gt;چند شب پيش فيلمي ديدم كه حيفم اومد مطلبي راجع بهش ننويسم(حتماً ميگيد كه تو كه فقط نداشتي چطور فيلم ديدي؟ در جواب بايد بگم كه گاهي اوقات اسم يك فيلم واقعاً آدمو وسوسه ميكنه).&lt;br /&gt;مزرعه حيوانات اقتباسي از كتابي به همين نام از جرج اورول است كه احياناً شايد خونده باشيد. نمي دونم چرا ديگه كيبورد بيشتر از اين كمك نميكنه كه بنويسم، شايدم ديگه توضيح بيشتري ندم بهتر باشه. فقط وقتي اين فيلمو ديدم خيلي دلم واسه هممون سوخت! فقط حتماً اين كارتون جالبو ببينيد و به به بقيه هم توصيه كنيد. شايد بعد از ديدن محيطش واستون آشنا باشه.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 21:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروعي دوباره!</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>
وقتي داشتم براي اولين بار مطلب مي نوشتم به خودم گفتم كه بايد آهسته و پيوسته ادامه بدم. ولي امان از اين گرفتاري ها و امتحانات و ... (البته امتحانات فقط يك بهانه است وگرنه كيه كه درس بخونه!).&lt;br /&gt;به هر تقدير دوباره دارم مي نويسم، منتها با يك سبك و سياق جديدتر. اين دفعه مي خواهم در كنار سوژه هاي موجود تجربيات روزانه خودم را هم در وبلاگ قرار دهم. تجربيات اينترنتي مثل سايت هايي كه رفتم، فايل هايي كه دانلود مي كنم و هر چيزي كه بدرد بخور باشه.&lt;br /&gt;تا يادم نرفته انجمن (NGO) هم بعد از يك وقفه كوتاه دوباره شروع به كار كرد. خبرهاي تكميلي در شب هاي بعد منتشر خواهد شد!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 21:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقت واقعاً طلاست.</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>تازگي ها مفهوم وقت و زمان را خوب درك كرده ام. هميشه وقتي The Sims 2 بازي مي كردم از سرعت گذشت زمان شاكي مي شدم. به نظر من در اين بازي 24 ساعت شبانه روز به سرعت سپري مي شد و شخصيت من نمي توانست به همه كارهايش برسد.&lt;br /&gt;تا اينكه در اين يك ماه اخير وقتي ديدم همين بلا به سر خودم آمده و به شدت كمبود وقت دارم پي بردم كه بازي سازها همينطوري چيزي را نمي سازند.&lt;br /&gt;اين كمبود وقت يك خوبي دارد و آن اينست كه كمك مي كند كه معني ثانيه ها را هم بفهميم و اين كه چقدر ارزش دارند. به قول يكي از دوستان:&lt;br /&gt;اگه به تو 86400 تومان پول بدن و بگن كه فقط تا شب فرصت داري خرجشون كني وگرنه حسابت بسته مي شه چيكار مي كني؟ معلومه! سعي مي كني همشو خرج كني تا چيزي از دست ندي. زمان هم عين همينه. مثل اينكه تو 86400 ثانيه در روز فرصت داري و وقتي فردا برسه ديگه تموم شده. حالا چه ازشون استفاده كرده باشي يا نكرده باشي!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 20:21:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسي هم عروسي هاي قديم</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>ديروز جايتان خالي بود. به قول يكي از &lt;a href=&quot;http://blog.varnic.com&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;دوستان&lt;/a&gt; رفته بودم مجلس شادي! با توجه به اينكه شب قبلش چند ساعتي بيشتر نخوابيده بودم اصلاً حوصله عروسي را نداشتم ولي چه كنم كه مجبور بودم كه بروم. عروسي ظاهراً از ساعت 6 تا 12 بود ولي چون حوصله نداشتم ترجيح دادم ديرتر بروم. بالاخره ساعت 9 ماشين را برداشتم و با برادرم رفتيم جايي به اصطلاح تالار عروسي. داخل كه شديم ديدم تعدادي از مردان، كت و شلوار پوشيده و شيك در حال (چه فكري مي كنيد؟) خوردن هستند. رفتيم و يه جا گرفتيم و مثل آن ها مشغول شديم. يك ساعتي همانطور نشسته بوديم كه ديگر حوصليمان سر رفت. نگاهي به همديگر انداختيم و نتيجه مشابهي رسيديم. ظاهراً عروسي به اين زودي ها شروع نمي شد(البته اصل عروسي!!!) ديگه معطل نكرديم و منتظر شام هم نمانديم، هديه را داديم و برگشتيم.&lt;br /&gt;آخه يكي نيست بگه اينم شد عروسي! من كه اصلاً حوصلشو ندارم.&lt;br /&gt;در همين راستا امروز در حال تورق نشريه اي بودم به نكات جالبي برخوردم. تفكيك جنسيتي را در ستون پيام هاي خوانندگان نيز لحاظ كرده بودند، به اين شكل كه پيام هاي خواهران و  پيام هاي برادران!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 20:08:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از فوايد درس خواندن!</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>هيچ مي دونيد امروز چندمه، تازگي ها به تقويم نگاه كرديد. اگر نمي دونيد من واستون مي گم. امروز 26 ارديبهشته و تقريباً با يك حساب سرانگشتي 3 هفته تا امتحانات باقي مانده است. خب حالا اين چه دخلي به من و شما داره! البته ربط چنداني نداره، امتحانات هم مثل هر چيزي مي آيند و مي روند (البته گاهي نمي روند!)&lt;br /&gt;حالا كه اين ماجرا به مني كه اصلاً دنبال امتحان و درس نيستم چه ربطي داره كه دارم راجع بهش مي نويسم علت ديگري دارد. &lt;br /&gt;ماجرا از اين قرار است كه اخيراً دوستاني سعي كرده ان با سوء استفاده از اين فرصت دست به خواندن كتاب هاي خود زده و مشت محكمي به دهان امتحانات بزنند. گزارش هاي رسيده حاكي از آن است كه اين دوستان با مقاصد و نيت هاي مختلف سعي بر غلبه بر اين دوست عزيز من (امتحان) دارند و در اين راه از هيچ كوششي دريغ نمي كنند و حتي كار به جايي رسيده است كه با قطع فعاليت هاي جنبي خود در فضاي اينترنت به سرعت پيش مي روند.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;يك توصيه به همين دوستان:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به كار خود ادامه دهيد.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;دو توصيه به بقيه دوستان:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;1- شما هم به كار خود ادامه دهيد.&lt;br /&gt;2- اصلاً نگران نباشيد همچنان وقت باقيه!&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;و يك توصيه براي همه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مهم درست خوندنه نه زياد خوندن.&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;با نظرات خود رويه نوشتاري وبلاگ را تغيير دهيد.&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 19:38:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورزش دانشگاهي يا دانشگاه ورزشي!</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>هر چقدر ديروز سوژه براي نوشتن كم بود (البته كلاً از موقعي كه از خواب بيدار مي شوم تا موقعي كه مي خوابم با سوژه هاي بسياري مواجه مي شوم ولي چه كنم كه از نوشتنشان معذورم!!!) امروز كلي سوژه داشتم:&lt;br /&gt;امروز صبح با يكي از دوستان بودم، گفت ساعت 9 تيم بسكتبال دانشگاهشان كه خودش هم عضوش بود در چارچوب مسابقات دانشگاه هاي آزاد منطقه 3 مسابقه دارد. از آنجايي كه كلي فرم بانكي دستم بود تا پرشان كنم تصميم گرفتم به سالن مسابقات رفته و همانجا ضمن تكميل فرم ها از ديدن مسابقه هم لذت(!!!) ببرم.&lt;br /&gt;ساعت 8:30 دقيقه بود و دو تيم ديگر در حال مسابقه و من هم مشغول كارهايم. مسابقه به شكل بسيار جذابي در حال جريان بود!!! توپي پس از پرتاب روي سبد(استاندارد!) گير كرد و نه داخل مي رفت و نه بيرون مي آمد تا بالاخره بازي توسط داور قطع شد. ديگر از نوع بازي بازيكنان نمي نويسم كه نوشته فني (!!!) نشود. فقط به نتيجه پاياني دقت كنيد : 32-42 كه در سطح بزرگسالان با حضور بازيكنان سوپرليگي واقعاً جالب است.(البته اين امتياز آنقدرها هم بد نيست، چند سال پيش يادم مي آيد كه در يك مسابقه سطح پايين تر نتيجه 8-4 شده بود).&lt;br /&gt;البته دوستم اومد دنبالم و با هم رفتيم دانشگاه و نرسيدم بازي اصلي را ببينم. فقط فهميدم كه ظاهراً با نتيجه اي مشابه باخته بودند.&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 19:20:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رستگاري در 24 ساعت</title>
<link>http://itexp2.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>با ديدن اين عنوان ياد چه مي افتيد؟ دنيا، آخرت، زندگي، فيلم يا ...&lt;br /&gt;هيچكدام، در حقيقت امروز مي خواهم درباره چگونگي پاس كردن واحدها در دانشگاه پيام نور بنويسم. و اينكه چطور در 24 ساعت بتونيد در امتحان قبول بشيد.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;پيش از امتحان:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- تهيه نمونه سؤال: سعي كنيد انواع مختلف نمونه سؤال را براي هر درس تهيه كنيد. توجه كنيد هر چه اين نمونه سؤال ها قديمي تر باشد درصد بهره وري (!!!) آن ها بالاتر مي رود.&lt;br /&gt;- بررسي كتاب: توجه كنيد كه منظور از بررسي صرفاً خواندن فهرست مطالب و احياناً توجه به نكات هر عنوان است.&lt;br /&gt;- بررسي نمونه سؤالات: نمونه سؤالات تهيه شده را يك بررسي اجمالي نماييد تا در مرحله بعد بتوانيد از آن ها استفاده كنيد.&lt;br /&gt;- تطبيق نمونه سؤالات با متن كتاب: با توجه به نمونه سؤالات شروع به پيش رفتن در كتاب كنيد. از آن جايي كه اغلب ريتم سؤالات با ريتم كتاب هماهنگ است سعي كنيد بين اين دو هماهنگي برقرار كنيد. از مطالعه بخش هاي غير ضروري جداً خودداري كنيد.&lt;br /&gt;حالا آماده ايد كه وارد جلسه امتحان بشيد. قبل از شروع به نكات زير توجه كنيد:&lt;br /&gt;1- از خواندن بخش هايي كه به شدت در آن ها ضعيف هستيد خودداري كنيد و در عوض به قوي كردن خود در قسمت هاي ساده تر بپردازيد.&lt;br /&gt;2- در آناليز نمونه سؤالات دقت كنيد. براي مثال اگر سوالا نشانگر اين بود كه از بخشي از كتاب كه حجم زيادي دارد فقط چند سؤال آمده است از خواندن آن قسمت اجتناب كرده و بيشتر به بخش هاي حساس تر كتاب كه هم حجم كمتر و هم سؤالات بيشتري از آن ها آمده است بپردازيد.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;هنگام امتحان:&lt;br /&gt;-&lt;/span&gt; در ابتدا با حركت سريع بين سؤالات، به بخش هاي ساده تر و آن هايي كه مطمئن هستيد پاسخ دهيد. وقت شما ارزش بيشتري دارد!!! &lt;br /&gt;- از فرصت ها كمال استفاده را ببريد. مواقعي كه مراقبان محترم توجه كمتري به شما دارند اين فرصت را در اختيارتان قرار مي دهند كه به تبادل اطلاعات بپردازيد. ( من كه خودم شخصاً متأسفانه هميشه مبادلاتم يك طرفه بوده است!!!)&lt;br /&gt;نكات مهم همين قسمت!:&lt;br /&gt;1- بعضي از سؤالات اصلاً ارزش فكر كردن ندارند! چون قاعدتاً كسي جواب آن ها را بلد نيست.&lt;br /&gt;2- اگر امتحان داخل كلاس برگزار شود درصد قبولي شما به شدت افزايش پيدا مي كند در غير اين صورت تلاش خود را بيشتر كنيد.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;نكات كليدي به صورت كلي!!!:&lt;br /&gt;- &lt;/span&gt;اين راهنما به هيچ عنوان گارانتي ندارد. در صورت عدم نتيجه گيري نويسنده هيچ گونه مسؤليتي بر عهده نمي گيرد.&lt;br /&gt;- گاهاً در هر ترم يك امتحان به شكل بسيار پيچيده اي برگزار مي شود. در اين گونه امتحانات آرامش خود را حفظ كنيد. چون كلاً كاري از دست كسي بر نمي آيد!!&lt;br /&gt;در ادامه آماري از وضعيت خود ارايه مي دهم:&lt;br /&gt; معدل --  10-12                12- 14            14-16               16 و بيشتر&lt;br /&gt;ترم ------      &lt;br /&gt;اول            *&lt;br /&gt;دوم                                    * &lt;br /&gt;سوم                                                       *&lt;br /&gt;چهارم                                                                               *&lt;br /&gt;پنجم                                                                                 *&lt;br /&gt;ششم                                                                               *&lt;br /&gt;هفتم                                                                                  *&lt;br /&gt;هشتم                                                                        ؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;موفق باشيد!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 19:06:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itexp2&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>itexp2</dc:creator>
<guid>http://itexp2.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
